روزی که خواهم آورد...

دلم گرفته... ننویس اگر فکرت را عوض کنی  فلان و فلان و فلان دنیا اینطور است

و آنطور میشود و ازین حرفها.بگذار ناله کنم اصلا.. درد دل.. شرح آرزو ... به جایی

که بر نمی خورد.دلم از تمام این دیوار ها گرفته.. نه جان منو نگو ربطی به تفکر دینی ام

دارد و هرچه و هرچه.. اندکی بگذار به سادگی اعتراف کنم به آرزوهای کودکانه ام اصلا ..

باور کن به هیچ جا برنمی خورد..

دلم میخاد یه خونه ی بزرگ داشتم با در و دیوار و پنجره های سفید.. با پرده های سفید

که وزش باد کنارشون بزنه و آفتابو به خونم مهمون کنه...

یه خونه با مبل های سبز روشن... تو یه روز قشنگ تابستونی من باشم و او

و تمام دوستام ؛ تمام کسایی که از کودکی تا بحال دوستشون داشتم...

از دوست افغانی ام طاهره که رفیق دبستان و راهنمایی ام بود.. کسی که بخاطر نژاد و

سرزمینش تمام استعدادها و نبوغ عجیبش نادیده گرفته شد و سقف تحقق تمام

آرزوهاش خلاصه شد به زندگی تو خونه مادر شوهری با  کلی بچه و زندگی تو یه اتاق

و نشستن به انتظار اومدن همسرش که صبح تا غروب تو کارخونه سنگ کارمیکنه و

بازم بخاطر سرزمینش! هیچ تضمینی برای دریافت حقوق اینهمه کارسختش وجود

نداره...

یا حتی مهری خراسانی هم نیمکتیه کلاس اولم!  آزاده دوست کلاس چهارمم که

تصمیم داشتیم باهم دانشمند بشیم!

اکرم سادات و زهرا و ..

دوستای تهرانم سعیده ،ثریا ، زهرا ناظری شمالی و سعیده جویباری با لهجه ی

قشنگشون..سعیده که تو شبای دلتنگی خابگاه، که همه رفقا با دوست پسراشون

به گردش بودن، منو اون با سر بیکلاه رو تخت دراز میکشیدیم و به نوبت بلندبلند هبوط

و سانتاماریا میخوندیمو بعد برقا رو خاموش میکردیم و پرده های رو به خیابونو کنار

میزدیم تا نور ملایم اتاقو بگیره و با ضبط صوت!! آهنگ باران عشقو میذاشتیم و روزای

سخت تنهایی خابگاه سعادت آبادو از سر میگذروندیم..

 حتی دلم واسه مهناز ابراهیم پورم تنگ شده.. احتمالا تا الان واسه خودش یه پا

جامعه شناس شده! یادمه وقتی رفتم تهران تا یه هفته اصلا هیشکی با هیشکی

صمیمی نمیشد .. دلم یه آغوش میخاس یه نگاه مهربون.. و مهناز دستمو گرفتو رفتیم

پارک شقایق... گرمی و آرامشی که دستش بهم داد مث یه آب گوارا بود که تو اوج

تشنگی بنوشی...

افسانه  .. همه ی دوستان تهرانم مهمون خونم باشن.. حتی جلال محمدی پسر

ساده ی کردستانی با چشمهای وحشی اما آرامو پاکش!

که  همیشه وقتی صف سلف شلوغ بود غذامو را میگرفتو دوستام این کارمو بد جنسی

میدونستن...

امیر حسین شاگرد اول مون که همیشه هم گروهی تحقیقاتم میشد و یه روز سر

درس روانشناسی که قرار بود یه درسو نیمی من و نیمی او کنفرانس بدیم و من

قالشون گذاشتمو و کلاس کلا تعطیل شد..

دوستان قمم.. خلعت و تمام خاطرات شب هایی که با لحن زیبایش شاملو میخواند

و فروغ و شعرهای بی نظیر خودش..

با تمام خاطرات روزهایی که برایمان مرغ ترش و میرزاقاسمی میپخت..رویا..

الهامم ..نازیلا و صبح هایی که باید بیدارش میکردم و .. محدث.. آسیه مهربانم..

مژگان هم اتاقی ..شادی.. رضیه.. ضرغام.. شهاب الدین.. شاهمرادی حتا !

مستر صبح صلح یا همون حنیف نعیمی عزیز، آقای نیکو،شیما و همسرش..

مهدی کریمی دوست با مرامت...

آره دوست داشتم همه و همه می اومدن تو خونه ی قشنگم..

کنارهم بودیم.. صمیمی و خوشحال.. . می گفتیم و می خندیدم...

اصن هیچی از خاطرات بد نمی گفتیم .. از روزای سخت حرفی نمیزدیم ..

اصلا از سیاست و مشکلات کلمه ای به زبون نمی آوردیم.. .کلی پذیرایی

می کردم ازهمشون و ساعت ها شاد بودیم..

دور از همه ی سنت ها ی پوسیده ای که شادی رو به روی ما بست...

 مهربونی رو دریغ کرد و دیوار کشید بین همه ی دل هایی که رنگ دورویی

این مردمو هنوز نگرفته بود و صمیمت قلباشونو هیچ مرز سیاسی و .. .

نمیتونست به راحتی خدشه دار کنه . . .

اصن سید شهاب برامون مینواخت و ضرغامم به جبران همه ی روزایی که تو کانون

هی میخاس بزرگتر از سنش باشه ،یه دل سیر برامون قر میداد حتا!

منم کنار تو سرم رو شونت بود و لبخند میزدم به تحقق آرزوهای ساده و دور از

دسترسم!

اما حالا باید برای ساده ترین نیاز های بشریم بجنگم  .. حرف بزنم توضیح بدم..

مبارزه کنم... فلسفه  و برهان بیارم. برای آدمایی که دنیاشون دنیای دیگه ای

هست.. آخه چجور با این لغات به زبون اونا حرف بزنم... چجور توضیح بدم

دوست داشتن جرم نیست..؟ چجور به چشم هایی که دنیا را از دریچه ای هزاران

 مرتبه متفاوت با من می بیند اثبات کنم که بد نیستم؟!!!!!!

 من ازین همه رنگ سیاه خسته ام...

گفتی موهایت را به رنگ گندم زار کن شاید این سیاهی رخت بربندد.. .

 ولی مرا منع کردند که؛  گندم زار رنگ نجابت نیست به سیاهی خو کن...

 

   

 

غمی نیست نازنین؛ چشمهایت؛ که روایت گر عصاره ای از درد و تلخی از فرهنگی

مملو از استبداد و رنج خواهی و غم طلبی ست و معصومیت و غم و مهربانی اش

دیوانه ام میکند...

 آری چشمهایت   عزمم را جزم کرده که روزی را برسانیم در کنار هم

 که با پیراهن سفیدم میزبان تمام آرزوهای ساده و صادقانه ام باشم....

 و ازهمین خانه ی کوچک مجازی ام دعوت نامه ای می فرستم به تمام کسانی

که دوستشان دارم برای روزی که مهمان خانه ام باشند.. ..

مهمان آرزوهای تحقق یافته و گریخته از چنگال جاهلان و مستبدان!!!!!

 

 

 

/ 9 نظر / 24 بازدید
من درد

خدا به حق این ساعت عزیز همه جوونا رو سقید بخت کنه مادر جان :ی دلت شاد

سعیده

شیرین جانم. قربونت برم. مبارزه کن تا میتونی. با اون پشتکار و اصراری که من در تو سراغ دارم همه چیز یه جوری درست میشه که خودتم باور نمیکنی و علاوه بر پشتکار خودت علاقه نیروی دو چندان بهت می بخشه. علاقه و عشق معجزه می کنه. شاید دیر باشه شاید دور باشه شایدم نه. اینقدر نززدیک که باور نکنی تو همون خونه ای نشستی که الان در نظرت مجازیه. ولی اتفاق میفته. من اینو باور دارم. خیلی یاد همه اون چیزهایی که نوشتی به خیر. یادت رفت بنویسی که شبای امتحان جزوه ای نمیدیدیم دستت باشه و کتاب غیر درسی می خوندی. بعد شهامتی با اون لحن باحالش می گفت:« از کتابای غیر درسی سوال نمیادااا» بعد همه با هم می خندیدیم. این ورا بیا. این آدرس وبلاگ غیر تخصصیه. خیلی آپ نمیشم اما خوشحال میشم حال بپرسی. این ورا بیا تو دنیای واقعی. می شنومت. منم نیاز دارم یکی منو بشنوه.

سعیده

شیرین جانم. قربونت برم. مبارزه کن تا میتونی. با اون پشتکار و اصراری که من در تو سراغ دارم همه چیز یه جوری درست میشه که خودتم باور نمیکنی و علاوه بر پشتکار خودت علاقه نیروی دو چندان بهت می بخشه. علاقه و عشق معجزه می کنه. شاید دیر باشه شاید دور باشه شایدم نه. اینقدر نززدیک که باور نکنی تو همون خونه ای نشستی که الان در نظرت مجازیه. ولی اتفاق میفته. من اینو باور دارم. خیلی یاد همه اون چیزهایی که نوشتی به خیر. یادت رفت بنویسی که شبای امتحان جزوه ای نمیدیدیم دستت باشه و کتاب غیر درسی می خوندی. بعد شهامتی با اون لحن باحالش می گفت:« از کتابای غیر درسی سوال نمیادااا» بعد همه با هم می خندیدیم. این ورا بیا. این آدرس وبلاگ غیر تخصصیه. خیلی آپ نمیشم اما خوشحال میشم حال بپرسی. این ورا بیا تو دنیای واقعی. می شنومت. منم نیاز دارم یکی منو بشنوه.

خلعت

با تشکر ک از من ی چهره ی دوگانه.نیمی اکادمیک و نیمی زن خانه دار ارایه شد.خودم در تمام این سالهای سگی دنبال اثبات همیچین عنی بودم ک لطفیدی زینب جان.خب زینبیوووو گذشته ها ک گذشته خودتم خوب میدونی ک دل من تنگ بشو نی واسه اون روزا.عکسا رو ک میبینم فقط میگم کاش میشد کاش میشد کاش میشد ی شرایطی نبود و اون با هم بودنا خوش تر میشد.ن شایدم اگ اون سختیا نبود نزدیک شدنی هم نبود...بابت پستت خ تشکر.امید میرود خ خوشبخ بشی. پ.ن:زینب خنگ اون مرغ ترش نی.مرغ و زرشکه.مرغ ترش مرغیه ک با سبزی معطر درس میشه.صد بار بهت گفتم:)) چن وق پیش گوشت و زرشک مورد علاقه ات و درس کرده بودم.بیادت ته قابلمه رو در اوردم.قاه قاه.ماچ ها بانوی گردو و قلمبه ی من.

شيرين عسل

چقدر تحمل این دقیقه دشوار است بیا محض ِ یک لحظه به این درد ِ بی سوال بگو که از سایه سار افسرده‌ی آینه چه می‌خواهد یا واقعا بشکند، بگذارد، برود با برود بگذارد که بشکند! شاید که باد بیاید و خاکستر خاطراتمان را به خواب ِ خانه باز آورد. http://shiringlobal1.blogfa.com/ شيرين عسل [لبخند] [خداحافظ]

محدث

آدمیست دیگر… یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد… دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور...!! {حسین پناهی}

موفقیت در کمین شماست

امروز گامی برای موفقیت برداشته اید؟ مجموعه ی آموزشی سریع خوانی همراه با نرم افزار ارائه شده توسط استاد بزرگ کتاب خوانی جهان مجموعه ی 7 راز بزرگ انگیزه مجموعه ی آموزشی استفاده از قدرت حافظه مجموعه ی آموزشی استفاده بهینه از شرایط بد و بدشانسی ها مجموعه ی آموزشی تفکر تحول برانگیز مجموعه ی آموزشی تمرکز جادویی مجموعه ی آموزشی راه های اجرایی کسب ثروت مجموعه ی آموزشی مثبت اندیشی و اعتماد به نفس مجموعه ی آموزشی پیروزی در تعاملات روزانه بسته ی آموزشی نکات طلایی برای موفقیت دانشجویان بسته ی آموزشی نکات طلایی در صحبت کردن با کودکان زود دیر می شود 1086566664

اسی

سلااااااااااااااااااام زینب جوووونم خوبی ؟ خدا خدا کردم که به روز باشی و بخوونمت دلم کلی برات تنگ شده از اول ممتن دنبال جایی می گشتم که از بچه های کلاسم گفته باشی وسهمی ازخاطراتت داشته باشن من که همیشه به یادتم وبرای دوستای جدیدی که اینجا میبینم از تو میگم راستی تا عکستو دیدم کلی دلم باز شد ........ التماس دعا دریادل