خاک خشنود

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

"با اشک افطار میکنم"

چه بگویم چه بنویسم دوست؟! دو روزی بود عجیب به یادت بودم،چند موسیقی افغانستانی را دانلود کرده بودم و دائم گوش میدادم،تا به تو نزدیک تر باشم درین بی خبری...از تو نوشتم ،از رنجی که همسر و پدر و برادرانت کشیدند در سرزمین من،اندکی نوشتم چون خواننده های این نوشتار ها ایرانی اند! و معتقدند ایران مال ایرانیان است!معتقدند تو فقط در کشور خودت محترمی.. ننوشتم که در کارخانه چه به روز پدرت آمد .. ننوشتم از اقوامت که درهمان معادن و کارخانه ها زیر سنگ و دستگاه جان دادند و پول خونی برایشان نبود حتا..ننوشتم از خیلی چیزها .. از آرزوهایی که در کودکی برایم میگفتی..از برق چشمانت وقتی از آزادی سرزمینت و بازگشت حرف میزدی..
مدت ها به دنبالت بودم و سراغ می گرفتم شاید بیابمت باز.. هرچه باشد بهترین دوست کودکی و نوجوانی ام بودی .. نوشته هایت را ،شعر های زیبایت را بارها میخواندم به یاد همه ی حرفها و رفتارهای خوبی که به من آموختی.. بارها برای همسرم تعریف کردم ماجرای آن تقلب سر امتحان را،که برای تجدید نشدن من در امتحان ریاضی اول دبیرستان خطر را به جان خریدی و تمام برگه ی مرا نوشتی و من 18 شدم..
امشب از تو خبر دار شدم دقیقا بعد از یک روز از نوشتن درباره ی.. 
چه بنویسم دوست؟ چه بگویم؟ میگفتی دوست داری بزرگ که شدی بروی افغانستان بروی دانشگاه کابل آنجا عاشق شوی آنجا ازدواج کنی... تو این جا عاشق شدی و ازدواج کردی با سید حسین.. همو که سالها کار 13 -14 ساعته را در کارخانه انجام میداد برای اینکه مرد خانه ی تو باشد.. خوشحال بودم که همسر خوبی داری.. گرچه با دشواری.. اما عشق آسان میکند آسان میکرد...
اینها را با اشک مینویسم دوست.. امروز خبر دار شدم...میخواست تو را از دلهره ی دستگیری اش برهاند... از دلهره ی آوارگی برهاند.. میخواست شاید ازین طریق اندکی حقوق انسانی برایت دست و پا کند... بی خبر رفت تا با بازگشتش با در دست داشتن "کارت طلایی اقامت در ایران!!!!! " لبخند بر لبانت بنشاند... نگفت به کجا میرود تا نگاه شیشه ای ات مانع سست شدنش نشود.. نگفت تا اضطراب نداشته باشی.. گفته بود جایی میرود کار .. زود بر میگردد یکماهه! برگشت اما جنازه ای خونین از نبرد با داعشیان در سوریه! شنیده ام شکه ای و سکوت کرده ای...
گفته بودند اگر برای اعزام به سوریه ثبت نام کند و یکی دو ماه برود جنگ،کارت اقامت دایم دریافت خواهید کرد.. حال قضاوت و تحلیل ندارم، حال انتقاد ندارم، حال گلایه ندارم... فقط به حال تو می اندیشم اکنون...تو و دو دختر کوچکت...

شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی جام خالی سفره خالی
ساغر و پیمانه خالی باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی

جام ها جوشی ندارد عشق آغوشی ندارد
بر من و بر ناله هایم هیچ کس گوشی ندارد

باز آ تا کاروان رفته باز آید .. . .
نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٦ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط میرا نظرات () |


آخرين مطالب
» مرز گم شده
» نو شدن!
» ۱۳٩٤/۱/٢
» داشته ها...
» آگهی تاریخ گذشته!
» فرهنگ و اضطراب (1)
» دومین سالروز پیروزی
» ۱۳٩۳/٦/٢۱
» یاد یار مهربان آید همی...
» قدر دانی!

Design By : RoozGozar.com