خاک خشنود

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

 به ناگاه راهی میشویم... از دیاری به دیار دیگر!

و چه خوب است این جابجایی گاه گاه ! که یادمان می آورد به خاک و خانه و خاطرات

و عادات نچسبیم! عادت مان میدهد به رهایی! به دل نبستن به خاک و سنگ و سقف!

ما آمدیم به ری!

شهری که تهران هست و نیست!

تاریخچه ای ازین دیار نمیدانستم فقط حس میکردم! آسمان و فضای این شهر

رنگ و بوی خاصی دارد! عبد العظیم ، همو که امام عصرش او را به خلوص و بندگی

ستوده بود در کنار  ماست...

تاریخچه  خواندم و دلیل حال و هوای دوست داشتنی اینجا  را فهمیدم...

باور دارم آدم هایی که در خانه ای ، یا شهری زندگی میکنند ،رفتارشان ،حرف هاشان

و انرژی های صادره از وجودشان در آن خانه و شهر باقی می ماند...

اینجا انسان های پاکی زیسته اند که نگاه خدا را  با خود داشتند بی شک!

شیخ صدوق، شیخ کلینی،و .. میخواستم نام های دیگر را هم بنویسم اما این

دو فرد برای یک کشور بس اند چه رسد به شهر!!!

تا بحال هیچ دیار و شخصی در تاریخ را نستوده ام (در فضای نت البته )

اما این ها حس های واقعی ام بود که دوست میداشتم بیان شان کنم همینجوری

!!

 

باز هم خواهم نوشت....

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٩ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط میرا نظرات () |


آخرين مطالب
» مرز گم شده
» نو شدن!
» ۱۳٩٤/۱/٢
» داشته ها...
» آگهی تاریخ گذشته!
» فرهنگ و اضطراب (1)
» دومین سالروز پیروزی
» ۱۳٩۳/٦/٢۱
» یاد یار مهربان آید همی...
» قدر دانی!

Design By : RoozGozar.com