خاک خشنود

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

هوای پاییزی این روزها پر از نشاط و زیبایی هست برام...

پر از خاطرات خوب... سال گذشته چنین روزهایی اولین سفر پس از ازدواجمان

به مشهد بود... و دقیقا پس از اون سفر خوب ،حادثه سوختن دستم!

اما این حادثه دردناک، با حضور تو از بهترین خاطرات زندگی ام شد.وقتی هنوز دوماه از

عقدمان نگذشته بود و اولین امتحان برای راستگویی محیا شد! وقتی یک ماه تمام با

همه ی وجود همراهی ات را اثبات کردی که نه فقط در سلامت که در اوج رنج و ناتوانی

هم صبورانه بدون حتی اندکی اخم و نشان دادن ذره ای نا رضایتی ، درد را برایم به

خاطره ای خوش بدل کردی... و به مهربانی ات ایمان آوردم بیش از پیش...

حالاهر بار که به دستم نگاه میکنم همراه با لبخند است چون تصویر صداقت و مهربانی

تو را در آن میبینم...

              

 

امروز پنجره را که باز کردم بوی باران هوای خانه را پر کرد و مرا به ثبت این لحظه های

خوب وا داشت... 

حیف که نمیتوانم عطر باران را به این عکس ضمیمه کنم...این پنجره خانه ماست

در یک صبح پایبزی....

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱۱ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط میرا نظرات () |


آخرين مطالب
» مرز گم شده
» نو شدن!
» ۱۳٩٤/۱/٢
» داشته ها...
» آگهی تاریخ گذشته!
» فرهنگ و اضطراب (1)
» دومین سالروز پیروزی
» ۱۳٩۳/٦/٢۱
» یاد یار مهربان آید همی...
» قدر دانی!

Design By : RoozGozar.com