خاک خشنود

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

 

 ای تویی که خسته شده ای! میخواهی خداحافظی کنی. بروی. از همه جا بروی. 

از همه. دلت گرفته. حتی از خودت. از زمانه و بی مرامیهایش.

از روزگار و بد کلامیهایش. از سنت و خریتهایش. از شبه مدرنیته و تهوعهایش.

از زور و تداومهایش. از فقر و تورمهایش.

از دینداری و جهالتهایش. از بی دینی و نخوتهایش. از عشق و مرارتهایش ... .

تویی که میخواهی از همه اینها بروی! به همین دلیل که هستند. 

خب من چه دارم که برای نرفتنت بگویم تا قانع شوی؟

چه دلیلی بیاورم که نروی؟ چه توجیهی که امید بیاوری؟ چه کلامی که دلگرمت کند؟

چه هوایی که تازه کند ریه هایت را؟

اینهمه دلیل را مگر کورم و نمیبینم؟!

اما... - خواهش میکنم بگذار حرفم را بگویم. نگو که "اما" آورده ام

و میدانی چه روضه ای میخواهم برایت بخوانم- ...اما به قول مشیری 

...من که از پژمردن یک شاخه گل/ از نگاه ساکت یک کودک بیمار/

از فغان یک قناری در قفس/

از غم یک مرد در زنجیر -حتی قاتلی بر دار- /

اشک در چشمان و بغضم در گلوست/

وندرین ایام ، زهرم در پیاله ، اشک و خونم در سبوست/

مرگ او را از کجا باور کنم؟/صحبت از پژمردن یک برگ نیست/

وای جنگل را بیابان میکنند/

دست خون آلوده را در پیش چشم خلق پنهان میکنند/

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا/

آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند...

من که اینگونه ام، من که حال و روزم را مشیری گفته، چه میتوانم با تو بگویم.

از تاجدارش بگویم یا بی تاجش؟ از ریشدارش یا بی ریشش؟ کدام را ؟ چه بگویم؟!

از کدامین جفایشان بگویم که چهره روزگار را شرمساری فرا مگیرد؟!

از کدامینشان بگویم که برایت نخوانده اند و یا نگذاشته اند بخوانی که مبادا بدانی؟!

و یا اگر خوانده اند و خوانده ای به جعل و تحریف و دروغ آلوده بوده. بگذار بگذرم. ..

آه!


 

رستنی‌ها کم نیست،
من و تو کم بودیم،
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم!
گفتنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ،
از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.
دیدنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم دیدیم،
بی‌سبب از پاییز
جای‌ میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم.
چیدنی‌ها کم نیست،
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی‌،
بی‌سبب حتا پرتاب گل سرخی‌ را ترسیدیم.
خواندنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم خواندیم،
من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی‌ بسته وا ماندیم
. . .
ما به اندازه‌ی ما می‌روییم!
من و تو
کم نه، که باید شب بی‌‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم!
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هم نه، که می‌باید با هم باشیم!
من و تو حق داریم
در شب این جنبش نبض آدم باشیم!
من و تو حق داریم
که به اندازه‌ی ما هم شده با هم باشیم!
گفتنی‌‌ها کم نیست!

 : این مطلب را دوست عزیزم " حنیف " چندین سال قبل نگاشت و اکنون  بهتر و بیشتر درکش میکنم..

بعضی ها خیلی خوبند .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٥ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط میرا نظرات () |


آخرين مطالب
» مرز گم شده
» نو شدن!
» ۱۳٩٤/۱/٢
» داشته ها...
» آگهی تاریخ گذشته!
» فرهنگ و اضطراب (1)
» دومین سالروز پیروزی
» ۱۳٩۳/٦/٢۱
» یاد یار مهربان آید همی...
» قدر دانی!

Design By : RoozGozar.com