خاک خشنود

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

ای خدای مهربون دلم گرفته . . .

یه موقع هایی مثل الان..

غروب های پاییزی ، همراه صدای مضطرب باد و زوزه اش از درز پنجره ها

همراه تلنگر رعد های گاه و بیگاه. ..

یکباره تمام غربت زمینی بودن تو وجودت سنگینی میکنه. ..

این موقع ها دلم میخواد خودمو به آغوش خدا بسپرم

دلم میخواد پناه ببرم به بزرگی و مهربونیش. ..

اما اونقدر دور شدم که حسش نمی کنم. ...

حالا هیچ آغوشی نمیتونه آرومم کنه...

هیچ سقفی پناهگاه دلهره هام نیست. ..

همین!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٧ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط میرا نظرات () |


آخرين مطالب
» مرز گم شده
» نو شدن!
» ۱۳٩٤/۱/٢
» داشته ها...
» آگهی تاریخ گذشته!
» فرهنگ و اضطراب (1)
» دومین سالروز پیروزی
» ۱۳٩۳/٦/٢۱
» یاد یار مهربان آید همی...
» قدر دانی!

Design By : RoozGozar.com