خاک خشنود

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

_ اصفهان

کلیسای وانک _

_ . . . . (این قسمت از دیالوگ را نشنیدم ...

_ پسربچه (با لهجه اصفهانی):  ما چندین بار نماز میخونیم صبح ظهر

  و .. نماز شب ...

_ مرد (با لهجه ی ارمنی) :خب کدوم واجبه و  از همه مهمتره ؟

_ پسربچه: نماز شب مهمتره!

اون یکی پسر بچه: نه بابا همشون واجبه.

_ پسربچه: شما کدوم پیامبرارو قبول دارین؟ ماهمشونو قبول داریم

    حتی حضرت عیسی راهم!

_ مرد:(با کمی مکث) ماهم قبول داریم از اول تا عیسی اما خب یکی

        باید رهبر باشه

نمیشه همه رو باهم که . ..مثلاشما کدوم اوله؟  کی مهمتره؟

_ پسربچه: اول که خداس ! بعدشم امام حسینه!

اون یکی پسر بچه : به پهلوی دوستش میزنه و میگه نه حضرت محمده!

مرد با تعجب: بلــــــــــــه اول که خداس. .. .

_ پسر بچه:آهان حضرت محمده. .آقا شما چتو مسلمون نشدی؟

مرد به روی خودش نمی آورد و حرف پسربچه را نادیده میگیرد و

   به گفتگو با دیگر بازدیدکنندگان می پردازد . . .

پسربچه رگبار سوالات راهمچنان ادامه میدهد. . .

زنی که چادرش رابا دندان جمع میکند با حالت غر و لند میگوید :

این سوالا چه چیه مپرسی؟ از دین خودمونوم وا میایم !

. . ..

 

سفر خوبی بود بویژه در همراهی با بانوی قاف نشین

     و تجربه های عارفانه !

 

    دست خسته ی مرا  ، مثل کودکی بگیر

                             با خودت مرا ببر  ، خسته ام ازین کویر . . .

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط میرا نظرات () |


آخرين مطالب
» مرز گم شده
» نو شدن!
» ۱۳٩٤/۱/٢
» داشته ها...
» آگهی تاریخ گذشته!
» فرهنگ و اضطراب (1)
» دومین سالروز پیروزی
» ۱۳٩۳/٦/٢۱
» یاد یار مهربان آید همی...
» قدر دانی!

Design By : RoozGozar.com