خاک خشنود

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

مطلبی که مینویسم کپی شده از وبلاگ یه طلبه ی مشتی ست

نوع گفتارش قشنگ بود...

"

خیلی دوسش دارم...

تا حدی که براش میمیرم...

نفسم به نفسش بنده...

رفتارش!حرف زدناش! نگاهاش!بدجوری خرابم میکنه!

دوست دارم حسش کنم! لطافت دستانشو لمس کنم!

اما نمیشه! آخه ما با هم نامحرمیم!

یک روز خیلی ازش اصرار کردم که یک بار هم شده بذار دستاتو بگیرم!

 بذار دستاتو رو صورتم بذارم! آخه من و تو که بالاخره با هم ازدواج

 میکنیم. مامان و بابای من و تو هم که راضیند!

با اون چشای قشنگش یه نگاه به من کرد و سرشو انداخت پایین...

گفت : نازنین!

جواب دادم : جانم!

دستاشو گذاشت کنار دستامو گفت:

دستتو بذار کنار دستم! اونقدر بیار که فقط به همدیگه نخوره!

من دستامو لرزان بردم کنار دستاش !

 اونقدر نزدیک که فقط فاصله بین دست من و اون شاید به اندازه یک

 حبه قند بود.

گفت : نه ! بیار نزدیکتر!خیلی نزدیکتر!

منم که عاشق این کار بودم اونقدر دستمو نزدیک دستاش بردم

 که فاصله ی بین دستامون شاید به اندازه ی یک سوزن بود...

گفت: بسه بسه!

گفتم: خب که چی این کار ها؟!!!

گفت: خوب نگاه کن به فاصله دستامون...

همینطور که نگاه میکردم صدام زد:

نازنین؟

گفتم: جانم؟

گفت: این فاصله کمو میبینی ؟

گفتم : آره!

بعد سرشو از من برگردوند و آروم زیر لب گفت:

این "فاصله"همون "پل صراطی" است  که در روایات اومده...

من از این فاصله ی کم می ترسم...

اِنَّ عَلَى جَهَنَّمَ جِسْراً اَدَقُّ مِنْ الشَّعْرِ وَ اَحَدُّ مِنْ السَّیفِ:

 «بر دوزخ پلى است باریکتر از مو و تیزتر از شمشیر».

امام صادق علیه السلام

میزان الحکمه جلد ۵ صفحه ۳۴۸

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٦ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط میرا نظرات () |


آخرين مطالب
» مرز گم شده
» نو شدن!
» ۱۳٩٤/۱/٢
» داشته ها...
» آگهی تاریخ گذشته!
» فرهنگ و اضطراب (1)
» دومین سالروز پیروزی
» ۱۳٩۳/٦/٢۱
» یاد یار مهربان آید همی...
» قدر دانی!

Design By : RoozGozar.com