خاک خشنود

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

 

هم در آن

هنگام

  که زمین را دیگر
   

به رهایی‌یِ من امیدی

نبود

و مرا به جز این
  امکانِ انتقامی

که بداندیشانه بی‌گناه بمانم!

جُستن‌اش را پا نفرسودم.

نه عشقِ نخستین
  نه امیدِ آخرین بود
نیز
  پیامِ ما لب‌خندی نبود

نه اشکی.


هم‌چنان که، با یک‌دیگر چون به‌سخن‌درآمدیم


گفتنی‌ها را همه گفته‌یافتیم


چندان که دیگر هیچ چیز در میانه


ناگفته نمانده‌بود.

 

سرخوش و شادمانه فریادبرداشتم:

 

«ــ

ای شعرهایِ من، سروده و ناسروده!

 

 

سلطنتِ شما را تردیدی نیست

 

 
اگر او به تنهایی
 

خواننده‌یِ شما باد!

 

 

چرا که او بی‌نیازی‌یِ من است از بازارگان و از همه‌یِ خلق

 

 

نیز از آن کسان که شعرِ مرا می‌خوانند

 

 

تنها بدین انگیزه که مرا به کندفهمی‌یِ خویش سرزنشی‌کنند!ــ

 

 

چنین است و من این‌همه را، هم در نخستین نظر بازدانسته‌ام.»

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢٤ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط شیرین نظرات () |


آخرين مطالب
» مرز گم شده
» نو شدن!
» ۱۳٩٤/۱/٢
» داشته ها...
» آگهی تاریخ گذشته!
» فرهنگ و اضطراب (1)
» دومین سالروز پیروزی
» ۱۳٩۳/٦/٢۱
» یاد یار مهربان آید همی...
» قدر دانی!

Design By : RoozGozar.com