خاک خشنود

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

اتفاقات دنیا، آدم ها، روند زندگی ها ،برخورد ها و عکس العمل ها .. خلاصه بیشتر آنچه در

حیات آدمی میگذرد تکراری ست. یعنی میشود یک کتابی نوشت و مثلا هزار جور روند

زندگی را در آن آورد و بعد هم مشاهده کرد که بله بیشتر آدم ها در شرایط مختلف اینگونه

رفتار میکنند و بعد هم عکس العمل میبینند و خلاصه تکرار و تکرار و...

 

کاری که ما میتونیم انجام بدیم و در محدوده ی اختیار ماست اینه که تو این هزار گونه

رفتاری را به عنوان عادت مون انتخاب کنیم که بهتره ! و زندگی را راحت تر و با آرامش تر

و البته انسانی تر پیش میبره.

مدتی هست ننوشتم و نمیتونم خوب مطالب ذهنمو به کلمات تبدیل کنم.اما خب اونی که حرفهای منو تجربه کرده میتونه منظورمو بسادگی درک کنه.

بگذریم...........

.........................................................................................

این هم تصویری از دست پخت بنده برای اینکه نشان دهم عجب خانوم بیستی

هستم برای آنان که میگفتند تو بجای غذا باید کتاب بگذاری جلوی شوهرت تا بخورد!

 

         

            ا     

         

 

خلعت جان این آخری میرزا قاسمی است که البته تمام این غذاها با روش ابداعی

خودم درست شده است. لبخند 

دلم خواست ازین تیپ مطالب بنویسم. حرفی که نیست؟!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢۸ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط میرا نظرات () |

 

زندگی به یکجایی که میرسد می افتد روی دور تند. سالها کش می آمد انگار بر روی یک روند.

ولی از یک جایی که گذشت دور تند است باید زود بزرگ شوی که دیر نشود.

جایی که من! برای ما بودن ، از حصار قوانین و شئونات خویش بیرون می آید

انعطاف میابد و یکهو یکی دیگر میشود!

برای من که اگر خوابم میامد یا احساس میکردم ممکن است احتمال داشته باشد

حوصله نداشته باشم! دو درکردن درس یا حتا امتحان هم کاری نداشت و خودم

و راحتی ام در اولویت بود حالا اینکه در اوج سرما خوردگی و سرمای دی ماه! بخواهی که

برای کار یک هفته ای تهران همراهت باشم نیاز به فکر کردن هم ندارد و مطمئنا

همراهی تورا به استراحت ترجیح میدهم و بک هفته کار 12 ساعته و روی پا ایستادن

و آنهم کتابفروشی و پذیرایی از تماشاگران جشنواره را بدون ذره ای بی میلی!

با رضایت کامل می پذیرم. و این کار دونفره می شود کمک مالی برای پول پیش خانه! 

 همین که هستی خیالم راحت است.

.........................................................................................................................

گرچه بسیار با تاخیر اما خدایی از آنموقع تا کنون اولین فرصت بدست آمده است:

فضای جشنواره مردمی فیلم عمار را به دو بخش میتوانم تقسیم کنم:

یکی داخل سالن سینما و فیلم ها  و دیگری فضای خارج از سالن و حرفها

و تماشاگران و دیدگاهها.

بجز یک انیمیشن عالی و با کیفیت که درباره خلیج فارس بود حقیقتا هیچکدام را نشد

کامل ببینم  اما با همان نگاه اجمالی میتوانم بگویم 90 درصد فیلم ها مستند بود

و فیلم داستانی در لیست به چشم نمی خورد.

و به صراحت میتوانم بگویم اگر من و سید مجتبی هم یک دوربین فیلم برداری داشتیم

مطمئنا بجای ایستادن پشت میز کتابفروشی و پذیرایی در ردیف کارگردانان داخل

سالن می توانستیم بنشینیم.بگذریم!!!

طی یک هفته فکر میکنم سه چهار بار مصاحبه داشتیم و

(چه میدانستند ما آنجا برای تماشا نیامده ایمنیشخند )

و اینهایی که مینویسم طی آن مصاحبات هم کمابیش گفتیم!

اینکه کی گفته جشنواره مردمی یعنی فقط از جنگ و خاطرات خونین! گفتن.

چه کسی گفته در لوای نام عمار فیلم ساختن یعنی از سپاه و فتنه و حکومت گفتن!

 و تظاهر ایستادگی گاهی چقدر ریش میکند دل را!!!

و به صراحت میگویم میزان انتقاد و ناسزایی که نسبت به (....  )  در این جشنواره شنیدم

آنهم پای میز پذیرایی ده وعده ایی کیک و چای و نسکافه و...!  که هرکه می آمد

تا چند وعده عصرانه و صبحانه منزل را هم تهیه مینمود ! در جای دیگر نشنیده بودم!

پیرمردی با چشم های روشن و لباسهایی که هنوز گویا دوخت  سی سال پیش بود

 

او که گویا حرفهای زیادی برای گفتن در دل داشت و چشم هایش جای تمام کلمات را

پر میکرد .

ازین تیپ آدم های خاص زیاد بودند و من که گاهی رگ جامعه شناسی ام میگیرد

بدم نمیامد از گفتگو اما خب با  نگاه های توصیه گر همسر گرام جهت احتیاط کوتاه می آمدم.

پیرمرد هر روز از من میپرسید یعنی این خرج ها به جایی میرسد؟

نگاهی به میز می انداخت و میگفت انقلاب به اینجا رسید؟!!!

من ماه ها رزمنده بودم.... و می گفت و میگفت...

و صرفا برای اینکه بداند حرف را باید جای دیگری زد گفتم:

با لیسانس دانشگاه تهران! همراه همسر گرام برای کسب درآمد اینجا ایستاده ام.

و میرفت... و برمیگشت تا سوال های بیشتری بپرسد و سکوت میکردم.

و ... 

میخواستم بنویسم خیلی.. اما راستش حوصله اش را ندارم  و مهمتر اینکه باید غذا درست کنم.

اما خلاصه مطلب آنکه گرچه آنجا حرف! زیاد بود گرچه سخنرانان با 2ساعت و نیم

بی وقفه افاضه کلام دلی از عزا در می آوردند و...

اما خب چیزهای واقعی هم بود که  واقعی بودند و در هیچ فیلمی نمیتوان پنهانشان کرد

:

کودکی که بجای آغوش پدر روی صندلی های سالن بخواب رفت

زنی که روزهای جوانی اش را باید هر روز به تکرار و وصف و شرح دقیق تلخ ترین

حادثه زندگی اش بگذراند

و با چهره ای شکسته از فراق همسر از استواری ایران بگوید!

پدر و مادری که هر روز جای خالی فرزند را دیده اند و حالا صبورانه و بی تفاوت به نگاه ها و کلاس کار! روی صندلی های سالن سر به مهر میگذارند و نماز بجا می آورند.

و اینها و هزاران چیز دیگر که واقعی اند و هیچ رسانه ای نمیتواند پنهانشان سازد.

گرچه مصادره گردند 

به مانند خدای خوبی که مدت هاست مصادره شده!

اما هنوز هست و میتوانم صادقانه  نگاه های عاشقانه ام به تو و حتا پوست کندن

سیب زمینی ها برای پخت غذا را هم به نیت لبخند او انجام دهم.

خدایی که هنوز هست و با هیچ کس نسبت فامیلی ندارد!

همین!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط میرا نظرات () |


آخرين مطالب
» مرز گم شده
» نو شدن!
» ۱۳٩٤/۱/٢
» داشته ها...
» آگهی تاریخ گذشته!
» فرهنگ و اضطراب (1)
» دومین سالروز پیروزی
» ۱۳٩۳/٦/٢۱
» یاد یار مهربان آید همی...
» قدر دانی!

Design By : RoozGozar.com