خاک خشنود

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

راستی من همان خاک خوشبخت

من همان نور هستم . . . .

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٢ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط میرا نظرات () |

قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَى شَاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَى سَبِیلًا ﴿۸۴﴾ الإسراء

 

بگو هر کس بر حسب ساختار [روانى و بدنى] خود عمل مى‏کند

 و پروردگارتان داناتر است که چه کسى رهیافته‏تر است‏

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٦ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط میرا نظرات () |

    

 

 . . . . .

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٩ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ توسط میرا نظرات () |

چقدر دلم می خواد مثل همه ی مردمی که هر وقت هرچی به ذهنشون رسید

 میگن!

منم حرف بزنم

مثل مردمی که بی هیچ ترسی از خدا و حساب رسی و.. .

بی هیچ نگرانی از اینکه ممکنه اشتباه کنند

یا بی انصافی در قضاوت

راحت و با اعتماد به نفس ، دل و ذهنشونو خالی می کنند و ....

راحت میشن!

منم از این همه حرفای رسوب شده تو ذهنم خلاص شم......

وقتی رویا صورتمو محکم تو دستاش گرفت و تو چشام نگاه کرد و گفت

: گفتی نمی خوام عوام باشم!

و گفتم یادم نیست...

و رویا تاریخ دقیق گفتارم راهم گفت..

دلم می خواست داد بزنم؛  "بی خود کردم که گفتم،  گاهی دلم می خواد عوام باشم!!!

دلم میخواد از همه ی آگاهی هام چشم بپوشم دلم می خواد فراموش کنم

 فکر کردن و فهمیدن و حتی شعور را . . .

می دونی چرا ؟؟؟؟

چون روزی هزار بار  در این جامعه ی لعنتی میروم به سمت اینکه به حال تو دچار شوم! "

گفت چرا نمی ذارین اونطور که می خوام باشم و زندگی کنم...

سعی کردم مثل همیشه که برای اینکه اشتباه نکنم حرفامو  قورت میدم

نگاهم را از تیررس چشمان گیرایش خلاص کنم تا حرفهایم را نخواند اما ...

گفت میخوای گریه کنی ؟

و برای اینکه همیشه به خاطر راست گویی ضرر کرده ام

به دروغ گفتم : نه!

عینکمو از چشام برداشت و گذاشت روچشای خودش!

گفت:میخوام عینکی شم!تو هم عینکی شو !

گفتم: هستم!

و بلند خندید!!!

.. .. .

در جامعه ای که حمقاء اکثریت را تشکیل می دهند،

عاقلان دیوانه به چشم می آیند....

راست گفتی رویا.. . باید عینکی شوم...

. . . .

برای اولین بار گفتاری از طرز عوام اما حرف دلم:

(مدام میگردم ازکجا شروع شد چه کسی مقصربود؟؟؟؟

چقدر دلم می خواد بگم خدا لعنتت کنه محمود!!!

اومدی نون شکم مونو درست کنی گند زدی

 به همه ی زندگی و فکر و روحمون...

یادم آمد از آن مناظره ی لعنتی شروع شد... )

همین الان به طور اتفاقی این مطلب به دستم رسید(طبق باور های قلبیم راهنمایی خداست):

میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند. وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند . همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد. بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید: " بله. اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته." مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود. برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی ، بلکه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط میرا نظرات () |


آخرين مطالب
» مرز گم شده
» نو شدن!
» ۱۳٩٤/۱/٢
» داشته ها...
» آگهی تاریخ گذشته!
» فرهنگ و اضطراب (1)
» دومین سالروز پیروزی
» ۱۳٩۳/٦/٢۱
» یاد یار مهربان آید همی...
» قدر دانی!

Design By : RoozGozar.com