خاک خشنود

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

 

 

 

 

یاد سال سوم دبیرستانم می افتم .... پیش دانشگاهی

 و روزای خوش باوری. ...

روزگاری که دلم از همه اطرافیانم گرفته بود.. ...

روزگاری که معلم جامعه شناسی منو امیدوار کرد به روزهای روشن فردا!!!

به دنیای آرمانی که می تونم بسازم. .. ... انرژیم بیداد می کرد. ... ..

چند سال سگ دو. ... . شروع . .... بن بست. ... . شروع. .... پوچی . ... . شروع . ... .. تلاش. . . .

سقوط. . . شروع . ......... . هیچ!

.

خیره سر تر از اون بودم که کوتاه بیام!!!

 

حالا بعد چند سال با کوله باری از تجربه. . ..کوله باری از رنج و خستگی . .

کوله باری از نام ها و آدمها و خاطره ها. . .

به فکر دو ترم دیگم که به این راه مزخرف اما اجباری پایان داده میشه . ..

و باید سگ دو در مسیر های تازه را شروع کنم!!!

اما بزرگ شدم و آدم بزرگ ها وقت نا امیدی و پوچی ندارند . . .. .

 

چه آرزو ها که داشتم من و دیگر ندارم. ..

 چه ها چه ها که در سر داشتم من و دیگر ندارم. . .

. ..

بقول بانو پروین:

 

مرا در کودکی شوق دگر بود خیالم زین حوادث بی خبر بود. . . ..

 

"انسان با تمامی ثروت و امکانات آنجا که هدفی در بیرون و

انگیزه و احساسی در درون نداشته باشد ذلیل است .. ."

 

حالا وقتی هیچ کدومو نداری نه ثروت و ... نه هدف در بیرون و انگیزه

در درون اونوقت ببین چه حالی میشی !!!!!

البته ته همه این راهها یه چی هنوز تو دلم مونده اونم خداست

که نمی خوام بیش ازین از دستش بدم چون اونوقت دیگه پایانه خطه .. .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٠ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط میرا نظرات () |


آخرين مطالب
» مرز گم شده
» نو شدن!
» ۱۳٩٤/۱/٢
» داشته ها...
» آگهی تاریخ گذشته!
» فرهنگ و اضطراب (1)
» دومین سالروز پیروزی
» ۱۳٩۳/٦/٢۱
» یاد یار مهربان آید همی...
» قدر دانی!

Design By : RoozGozar.com