آغاز من. . .

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

هر از گاهی مثل خواهرانم که بعد مسعود، مالیخولیای پنهان گرفته ایم نام "مسعود کامرانی" را سرچ میکنم.. شاید آنسوی این کلمات و سیگنال ها جایی دلتنگی ام را دید و مثل گذشته چراغ سبزش روشن بود و نوشت: خاله سلام چطوری؟ منم دلم تنگ شده است..

امروز هم سرچ کردم و این صفحه آمد! غرفه مجازی مسعود کامرانی ! (خواهر زاده ی عزیز من بازار یاب گل بود...)
و تاریخش دقیقا از آبان سال گذشته بود با یک تفاوت!

چنان با رنگ قرمز نوشته شده است " منقضی شده " و (یک سال پیش) و چنان با خط قرمز بر رویش کشیده شده " آگهی تاریخ گذشته" که دل آدم میریزد!

به همین سادگی! عمر ما ،تاریخ دارد،سلامتی و تن ما،فکر و اندیشه و قلب ما.. تاریخ دارد!
به وقتش که استفاده نکنی،به وقتش که به بهای بالا نفروشی! تاریخش میگذرد...
مهر میخورد آگهی تاریخ گذشته.منقضی شده...

بهای این جان فقط رضایت و لبخند خداست... دیر نکنیم..
تاریخ انقضا شاید لحظه ای بعد باشد!

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/۳ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط شیرین نظرات () |

 

وقتی در خیابان فحش و کتک کاری بین راننده ها و مسافرین و .. را میبینیم برایمان عادی ست که بعد از کمی کنجکاوی بگذریم
وقتی عابرانی که از کنارمان میگذرند یا در مترو و اتوبوس و تاکسی کنارمان نشسته اند اخم کرده و جدی و عنق باشند برایمان بشدت عادی ست!
وقتی زن و شوهری در جمع و مکان عمومی بهم نیش و کنایه بزنند و غر و لند کنند برایمان بسیار عادی ست!
اما اگر در خیابان و دانشگاه و مکان عمومی چند نفری باهم بلند بخندند و شاد باشند بسیار برایمان جای سوال میبشود که حالا چشونه ،چه خبره؟!!!!
اگر فردی در خیابان و مکان عمومی به تنهایی در حال گذر باشد و لبخند به لب داشته باشد میگوییم قاطی کرده خوش با خودش میخنده!
اگر زن و شوهری در مکان عمومی که هیچ ، جمع خانوادگی حتی پیشانی یکدیگر را ببوسند یا در آغوش گیرند اینها هم هیچ حتا با عشق و لبخند باهم برخورد کنند میگوییم چه سبک حالا چه لزوم داره تو جمع؟

روز پس از عقد مان به محضر رفتیم تا کارهای سندی! را انجام دهیم من و همسرم سید مجتبی (بنده چادری و محجوب ایشون هم که معرف حضور هستن :حتا با این وصف) در حالی که دست یکدیگر را در دست داشتیم سرخوشان وارد دفتر خانه شدیم.پس از انجام امور مسئول محترمه گفتند چند لحظه بیایید باهاتون کار دارم. بعد پرسید شما تو خیابونم همینطور اومدین؟ آقای پیموده شما که سید پیموده (انگار نام یک امامی هست) هستید دیگه چرا از شما بعیده زشته ؟
گفتم هر روز ده تا زنو شوهر میاد اینجا تو جمع همه راز زندگیشو میریزه رو دایره و زشت ترین حرفارو بهم میزنن شده با همین شدت زشتی کارشونو تذکر بدید یا نه خیلی هم عادیه؟ 
خفه شد!
فرهنگ ما زشتی را دوست دارد فرهنگ ما اخم و بدخلقی را ارزش مینهد!

پ.ن: عکس زمان دانشجویی است دورانی که خیلییییییی راحت میخندیدیم...

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢٦ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط شیرین نظرات () |

 

در صورتت آرامشى بود
که مى توانستم
تمام کلماتم را
به امانت بسپارم

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٥ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط شیرین نظرات () |

 

و زندگی جریان دارد ...

وقتی خدا هست

تو هستی و من

قدردان ام!

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢۱ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط شیرین نظرات () |

                
               چالش " تُف "

فکر میکنم ما به جای جنبش و چالش سلط آب !! به چالش تف نیازمندیم. تفی محکم و با شتاب و پر مایه به سمت همه ی آنها که مردم را خر حساب میکنن و عده ی زیادی هم خواسته یا ناخواسته برین خریت صحه میگذارند!

فلسطین در خون غرق میشود، زن و مرد و کودک عراقی در وحشت و ترس شب و روزش به رنگ سیاهی میشود،پس از ماه ها کف کردن فک دیپلمات های ما و تخته شدن خیلی از فعالیت های هسته ای و .. یک درصد از تحریم ها علیه ایران کاسته نمیشود و عده ی زیادی در کشورمان در فلاکت و بیماری و رنج و فقر غوطه میخورند و همه ی این مصائب در خاورمیانه به دست بشر رخ میدهد!
این مرگ ها و رنج ها حاصل ویروس و باکتری نیست! حاصل حوادث و بلایای طبیعی نیست
اینها دسترنج بشر است!!!!!

تف بر حماقت، تف بر موج سواری جاهلانه، تف بر هر آنچه هست و نباید باشد!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۳ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط شیرین نظرات () |

فقط یه تمرین تصویر سازیه باور کنید :) این طرح ابتدایی را  تقدیم  میکنم به نمایندگان مجلس به پاس  طرح های مصوّّّّبه شان!

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱٩ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط شیرین نظرات () |

شادند جهانیان به نوروز و به عید / عید من و نوروز من امروز توئی

کاش طراحان لباس کمی هم از طرح لباس های ایرانی در ابداعات شان! استفاده میکردند.. بجای اضافه کردن یه مربع یا لوزی به پایین مانتو با نام خلاقیت در طرح  

لباس های سنتی ایرانی دارای پوشانندگی خوب (از لحاظ داشتن حجاب)، تنوع طرح و رنگ های شاد و دارای زیبایی همراه با وقار هستند.با بهره گیری از آنچه در گذشته داشتیم میشه یه راه برای آینده باز کرد؛ بجای لباس های تنگ و کوتاه و زننده و بجای اجبار به چادر یا لباس های نا متناسب و صرفا سیاه برای کسانی که هم علاقه به آراستگی دارند و هم پوشیدگی و ظاهر مناسب داشتن ،میشه از این طرح ها استفاده کرد و جایگزین آنچه نمود که از فرهنگ ما نیست!

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٦ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط شیرین نظرات () |

"با اشک افطار میکنم"

چه بگویم چه بنویسم دوست؟! دو روزی بود عجیب به یادت بودم،چند موسیقی افغانستانی را دانلود کرده بودم و دائم گوش میدادم،تا به تو نزدیک تر باشم درین بی خبری...از تو نوشتم ،از رنجی که همسر و پدر و برادرانت کشیدند در سرزمین من،اندکی نوشتم چون خواننده های این نوشتار ها ایرانی اند! و معتقدند ایران مال ایرانیان است!معتقدند تو فقط در کشور خودت محترمی.. ننوشتم که در کارخانه چه به روز پدرت آمد .. ننوشتم از اقوامت که درهمان معادن و کارخانه ها زیر سنگ و دستگاه جان دادند و پول خونی برایشان نبود حتا..ننوشتم از خیلی چیزها .. از آرزوهایی که در کودکی برایم میگفتی..از برق چشمانت وقتی از آزادی سرزمینت و بازگشت حرف میزدی..
مدت ها به دنبالت بودم و سراغ می گرفتم شاید بیابمت باز.. هرچه باشد بهترین دوست کودکی و نوجوانی ام بودی .. نوشته هایت را ،شعر های زیبایت را بارها میخواندم به یاد همه ی حرفها و رفتارهای خوبی که به من آموختی.. بارها برای همسرم تعریف کردم ماجرای آن تقلب سر امتحان را،که برای تجدید نشدن من در امتحان ریاضی اول دبیرستان خطر را به جان خریدی و تمام برگه ی مرا نوشتی و من 18 شدم..
امشب از تو خبر دار شدم دقیقا بعد از یک روز از نوشتن درباره ی.. 
چه بنویسم دوست؟ چه بگویم؟ میگفتی دوست داری بزرگ که شدی بروی افغانستان بروی دانشگاه کابل آنجا عاشق شوی آنجا ازدواج کنی... تو این جا عاشق شدی و ازدواج کردی با سید حسین.. همو که سالها کار 13 -14 ساعته را در کارخانه انجام میداد برای اینکه مرد خانه ی تو باشد.. خوشحال بودم که همسر خوبی داری.. گرچه با دشواری.. اما عشق آسان میکند آسان میکرد...
اینها را با اشک مینویسم دوست.. امروز خبر دار شدم...میخواست تو را از دلهره ی دستگیری اش برهاند... از دلهره ی آوارگی برهاند.. میخواست شاید ازین طریق اندکی حقوق انسانی برایت دست و پا کند... بی خبر رفت تا با بازگشتش با در دست داشتن "کارت طلایی اقامت در ایران!!!!! " لبخند بر لبانت بنشاند... نگفت به کجا میرود تا نگاه شیشه ای ات مانع سست شدنش نشود.. نگفت تا اضطراب نداشته باشی.. گفته بود جایی میرود کار .. زود بر میگردد یکماهه! برگشت اما جنازه ای خونین از نبرد با داعشیان در سوریه! شنیده ام شکه ای و سکوت کرده ای...
گفته بودند اگر برای اعزام به سوریه ثبت نام کند و یکی دو ماه برود جنگ،کارت اقامت دایم دریافت خواهید کرد.. حال قضاوت و تحلیل ندارم، حال انتقاد ندارم، حال گلایه ندارم... فقط به حال تو می اندیشم اکنون...تو و دو دختر کوچکت...

شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی جام خالی سفره خالی
ساغر و پیمانه خالی باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی

جام ها جوشی ندارد عشق آغوشی ندارد
بر من و بر ناله هایم هیچ کس گوشی ندارد

باز آ تا کاروان رفته باز آید .. . .
نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٦ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط شیرین نظرات () |


آخرين مطالب
» آگهی تاریخ گذشته!
» فرهنگ و اضطراب (1)
» دومین سالروز پیروزی
» ۱۳٩۳/٦/٢۱
» جنبش تف !
» تقدیم به نمایندگان مجلس!
» خودمان!
» یاد یار مهربان آید همی...
» بوی جوی مولیان آید همی...
» قدر دانی!

Design By : RoozGozar.com