آغاز من. . .

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

 

و زندگی جریان دارد ...

وقتی خدا هست

تو هستی و من

قدردان ام!

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢۱ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط شیرین نظرات () |

                
               چالش " تُف "

فکر میکنم ما به جای جنبش و چالش سلط آب !! به چالش تف نیازمندیم. تفی محکم و با شتاب و پر مایه به سمت همه ی آنها که مردم را خر حساب میکنن و عده ی زیادی هم خواسته یا ناخواسته برین خریت صحه میگذارند!

فلسطین در خون غرق میشود، زن و مرد و کودک عراقی در وحشت و ترس شب و روزش به رنگ سیاهی میشود،پس از ماه ها کف کردن فک دیپلمات های ما و تخته شدن خیلی از فعالیت های هسته ای و .. یک درصد از تحریم ها علیه ایران کاسته نمیشود و عده ی زیادی در کشورمان در فلاکت و بیماری و رنج و فقر غوطه میخورند و همه ی این مصائب در خاورمیانه به دست بشر رخ میدهد!
این مرگ ها و رنج ها حاصل ویروس و باکتری نیست! حاصل حوادث و بلایای طبیعی نیست
اینها دسترنج بشر است!!!!!

تف بر حماقت، تف بر موج سواری جاهلانه، تف بر هر آنچه هست و نباید باشد!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۳ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط شیرین نظرات () |

فقط یه تمرین تصویر سازیه باور کنید :) این طرح ابتدایی را  تقدیم  میکنم به نمایندگان مجلس به پاس  طرح های مصوّّّّبه شان!

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱٩ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط شیرین نظرات () |

شادند جهانیان به نوروز و به عید / عید من و نوروز من امروز توئی

کاش طراحان لباس کمی هم از طرح لباس های ایرانی در ابداعات شان! استفاده میکردند.. بجای اضافه کردن یه مربع یا لوزی به پایین مانتو با نام خلاقیت در طرح  

لباس های سنتی ایرانی دارای پوشانندگی خوب (از لحاظ داشتن حجاب)، تنوع طرح و رنگ های شاد و دارای زیبایی همراه با وقار هستند.با بهره گیری از آنچه در گذشته داشتیم میشه یه راه برای آینده باز کرد؛ بجای لباس های تنگ و کوتاه و زننده و بجای اجبار به چادر یا لباس های نا متناسب و صرفا سیاه برای کسانی که هم علاقه به آراستگی دارند و هم پوشیدگی و ظاهر مناسب داشتن ،میشه از این طرح ها استفاده کرد و جایگزین آنچه نمود که از فرهنگ ما نیست!

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٦ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط شیرین نظرات () |

"با اشک افطار میکنم"

چه بگویم چه بنویسم دوست؟! دو روزی بود عجیب به یادت بودم،چند موسیقی افغانستانی را دانلود کرده بودم و دائم گوش میدادم،تا به تو نزدیک تر باشم درین بی خبری...از تو نوشتم ،از رنجی که همسر و پدر و برادرانت کشیدند در سرزمین من،اندکی نوشتم چون خواننده های این نوشتار ها ایرانی اند! و معتقدند ایران مال ایرانیان است!معتقدند تو فقط در کشور خودت محترمی.. ننوشتم که در کارخانه چه به روز پدرت آمد .. ننوشتم از اقوامت که درهمان معادن و کارخانه ها زیر سنگ و دستگاه جان دادند و پول خونی برایشان نبود حتا..ننوشتم از خیلی چیزها .. از آرزوهایی که در کودکی برایم میگفتی..از برق چشمانت وقتی از آزادی سرزمینت و بازگشت حرف میزدی..
مدت ها به دنبالت بودم و سراغ می گرفتم شاید بیابمت باز.. هرچه باشد بهترین دوست کودکی و نوجوانی ام بودی .. نوشته هایت را ،شعر های زیبایت را بارها میخواندم به یاد همه ی حرفها و رفتارهای خوبی که به من آموختی.. بارها برای همسرم تعریف کردم ماجرای آن تقلب سر امتحان را،که برای تجدید نشدن من در امتحان ریاضی اول دبیرستان خطر را به جان خریدی و تمام برگه ی مرا نوشتی و من 18 شدم..
امشب از تو خبر دار شدم دقیقا بعد از یک روز از نوشتن درباره ی.. 
چه بنویسم دوست؟ چه بگویم؟ میگفتی دوست داری بزرگ که شدی بروی افغانستان بروی دانشگاه کابل آنجا عاشق شوی آنجا ازدواج کنی... تو این جا عاشق شدی و ازدواج کردی با سید حسین.. همو که سالها کار 13 -14 ساعته را در کارخانه انجام میداد برای اینکه مرد خانه ی تو باشد.. خوشحال بودم که همسر خوبی داری.. گرچه با دشواری.. اما عشق آسان میکند آسان میکرد...
اینها را با اشک مینویسم دوست.. امروز خبر دار شدم...میخواست تو را از دلهره ی دستگیری اش برهاند... از دلهره ی آوارگی برهاند.. میخواست شاید ازین طریق اندکی حقوق انسانی برایت دست و پا کند... بی خبر رفت تا با بازگشتش با در دست داشتن "کارت طلایی اقامت در ایران!!!!! " لبخند بر لبانت بنشاند... نگفت به کجا میرود تا نگاه شیشه ای ات مانع سست شدنش نشود.. نگفت تا اضطراب نداشته باشی.. گفته بود جایی میرود کار .. زود بر میگردد یکماهه! برگشت اما جنازه ای خونین از نبرد با داعشیان در سوریه! شنیده ام شکه ای و سکوت کرده ای...
گفته بودند اگر برای اعزام به سوریه ثبت نام کند و یکی دو ماه برود جنگ،کارت اقامت دایم دریافت خواهید کرد.. حال قضاوت و تحلیل ندارم، حال انتقاد ندارم، حال گلایه ندارم... فقط به حال تو می اندیشم اکنون...تو و دو دختر کوچکت...

شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی جام خالی سفره خالی
ساغر و پیمانه خالی باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی

جام ها جوشی ندارد عشق آغوشی ندارد
بر من و بر ناله هایم هیچ کس گوشی ندارد

باز آ تا کاروان رفته باز آید .. . .
نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٦ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط شیرین نظرات () |

یک عده هم در ایران کم از اسرائیلی ها ندارند!

یک عده هم در میهن عزیزمان ایران هستند که کم از اسرائیلی ها ندارند خوب است حالا که 
احساسات بشر دوستانه مان از "جانم فدای ایران" به انواع دیگر بشر هم تعمیم داده شده یک فکر اساسی هم درباره ی این موضوع بنماییم...

اطلاعات من در حیطه ی دید خودم است و از نقاط دیگر کشور آماری برای گفتن ندارم
اما اهمیت موضوع آنقدر هست که اگر تنها و تنها در یک شهر هم در حال وقوع باشد برای شرمساری دولت مردان و دردمندی ما کافی ست!

اولین دوست دوران تحصیلم دختری افغان به نام طاهره بود! کسی که در تمام دوران تحصیل تا سوم دبیرستان که رشته ی تجربی خواند؛ حتا یکبار هم معدل زیر 20 نگرفت و تمام دانش آموزان و معلم ها به او علاقه مند بودند! بعلت اخلاق عالی ،هوش بسیار بسیار بالا و مهربانی و ایمان و...
کسی که اگر امکان ادامه ی تحصیل به او داده میشد بدون شک دانشمندی بزرگ میشد!
کسی که با وجود انجام کارهای زیاد درخانه و نداشتن فرصت چندانی برای مطالعه بدون تدریس معلم حتا می توانست مسائل ریاضی و فیزیک و شیمی و.. را با راه حل هایی علاوه بر آنجه در کتاب نوشته شده بود حل کند و.. 
اما تا سوم دبیرستان هم با پرداخت هزینه به آموزش و پرورش استان و هزار دردسر موفق به تحصیل شد...

در شهر نیم ور که از توابع محلات و استان مرکزی است 70 درصد سنگ تراورتن و.. ایران تولید میشود، صدها کارخانه سنگ با درآمد های میلیاردی دور تا دور شهر را احاطه کرده اند!
و تنها نیروهایی که تا کنون کار سخت برش و جابجایی و فرایند های دیگر در زمینه سنگ را انجام داده اند ،مردان و پسران افغانی هستند.
چند سالی ست که بنابر نمیدانم کدام بخش نامه خانوار های افغان از تمام سطح استان میبایست به یک شهر( که دلیجان در استان مرکزی ست ) منتقل شوند.
ماجرا به این جابجایی ختم نشد و حق تردد در شهرهای اطراف و کار هم از ایشان سلب گشت.. شاید باور نکنید ولی روزانه ماموران انتظامی جهت گشت زنی و بازدید کارخانه ها میایند و اگر کارخانه داری از نیروهای افغانی استفاده کند جریمه شده و علاوه بر آن ،مردان افغانی که برای کسب روزی خانواده تن به این کار سخت داده اند دستگیر شده و به اردوگاه هایی که واقع در منطقه ای بیابانی ست فرستاده میشوند و پس از آن بدون اینکه امکان داشته باشند موقعیت خود را به خانواده شان گزارش دهند و یا حتا لباس های خیس و آلوده ای را که سرکار به تن داشته اند عوض کنند به افغانستان فرستاده میشوند مگر با دادن رشوه و باج و ازین قبیل!

من نمیدانم در چند نقطه ی دیگر از سرزمین مان این فاجعه در حال وقوع است اما همین یک شهر هم کافی ست...!

مردم افغان هم دین و آئین ما،همزبان ما، و در روزگار نه چندان دوری هم میهن ما بوده اند! 
آنها جای هیچ کس را اشغال نکرده اند زیرا از زمانی که این اتفاق در حال وقوع است بسیاری از کارخانه ها راکد شده اند چون هیچ ایرانی حاضر به انجام آن کارهای سخت آنهم در قبال در آمد اندک ،بدون هیچ بیمه و مزایایی نیست! آنها فقط به جای خودشان کار میکردند و جایگاه شغلی هیچ ایرانی را تصاحب نکرده بودند! 
در همین شهر نیم ور وقتی پا به مسجد میگذاشتی دو سوم جمعیت را همین مردم شامل می شدند،مردمی که خیرشان خیلی خیلی بیشتر از شرشان بود (اگر شری قائل شویم و اگر عده ای مثال نقض بیاورند راجع به اینکه آنها پخش مواد مخدر انجام میدادند و...)
چندی پیش مردی افغان را در حال انجام کار دستگیر کردند ،همسرش در حال زایمان بود، تا سه ماه خبری از شوهرش نشده بود و او چند ماه ، با سه فرزند کوچک و بی پناه با گرفتاری و دلهره سرکرده بود. وقتی مرد توانسته بود فرار کند و بازگردد فقط نوزادش زنده مانده بود...!

اسرائیلی ها ،صهیونیست اند،اسرائیلی ها ادعای خوب بودن و به فکر انسانیت بودن ندارند، ادعای ناجی جهان بودن ندارند،آنها صریحا اعلام می کننند که فقط خودشان را آدم حساب میکنند و خودشان مهم اند..
حکومت و دولت و مردم ما ادعاهای زیادی دارد! آیا افغان ها انسان نیستند؟ مسلمان نیستند؟ حق حیات ندارند؟ حق کار و رساندن روزی به خانواده شان را ندارند؟ حق خرید و راه رفتن در شهر،حق اطلاع یافتن از احوال همسر و هزار حقی که بی هیچ دلیلی از آنها سلب شده است؟!!!!!!!!!

با کدام استدلال نیروی نظامی ایرانی حق دارد سیلی به صورت مردی خسته بزند مردی که تنها جرمش افغان بودن است؟! 

http://dl.darisongs.com/Music/Taher_Khavari/Taher_Khavari_Darde_Moshtarak_%28www.Darisongs.com%29.mp3

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٦ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط شیرین نظرات () |

امشب شب قدر است و من تازه اکنون که یک ساعت به افطار مانده متوجه شدم!
از بدو تولد تا همین دوسال پیش! شب های قدر را اکثرا تا سحر در مسجد بودم .. مراسم احیاء و جوشن کبیر و نمازهای قضا و.. خیلی شب ها خوابم می آمد و با رنج به صبح میرساندم.. مرور گناهان گذشته و احساسهایی سرشار از ندامت و خود ملامتی! را با تمام وجود در خویش احیاء میکردم و سپس اشک و آه و توبه!
چندان پشیمان نیستم از آن احوالات، اما سالهایی بود که دیگر این توبه ها و احیاءها جواب نمیداد! دیگر سرزنش خویشتنم مانع از خطا و گناه نبود بلکه گاه خود دلیلی برای گناهی دوباره بود، وقتی روحم فسرده میشد ازین ملامت،وقتی دائم در حسی از اضطراب برای عدم  انجام مراسمات دینی،عدم کمال روحی! عدم معنویت های عمیق و عدم انجام تکالیفی که نمیدانستم چیست واقعا! به تنگنایم میکشاند،در این وقت تمام آن توبه ها را خود خواسته به فراموشی می سپردم تا زندگی کنم!!!!! این حال خود را در کتاب برلب پرتگاه گراتزیا دلددا به وضوح دیدم، شاید تا قبل از خواندن این کتاب درک درستی از تفکر و رفتار خویش و نتیجه اش نداشتم اما درین رمان خود را از بیرون دیدم،...
آن هنگام بود که فهمیدم خوارشمردن خویش ،سرزنش و ندامت، ناله و آه و افسوس هیچ یک مانع گناه نیست هیچ یک به رشد انسان کمک نمی کند که گاه خود فروکشنده است..
بلکه؛
عزت بخشیدن به خود،احترام قائل شدن برای خویش،دوست داشتن خود،نگاه  مهربانانه به خدا و جهان، بزرگ دانستن پروردگار،آرامش داشتن و شاد بودن به معنی رضایت از خدا و خویش ،بهترین راه برای رشد روحی و پیش گیری از خطا و نافرمانی از خداست...

یکی از دوستان عزیز به یادم آورد؛ شب قدر ،شب مهمانی ست؛ شب فرود ملائکه و فرشتگان در زمین، شبی که خداوند با نگاه و توجهی خاص به اهالی زمین می نگرد،شب نزول خوبی ها و برکات، شبی برای درخواست از پادشاه عالم ...

نیکی ها را بخواهیم،برای خود و دیگران
او بخشنده است !

که در حدیث قدسی میفرماید:
"چرا بنده امیدش را از من می برد و حال اینکه من چیزهایی به او داده ام که هرگز آن را از من نخواسته است ولی او بازهم از من طلب نمی کند و به غیر من روی می آورد!

آیا می پندارد که من بدون درخواست می بخشم و عطا می کنم اما در مقابل سؤال و درخواست جواب نمی دهم؟! "

لطفا ما را نیز دعا کنید.
همچنین برای آمرزش و آرامش روح خواهرزاده ام مسعود.
تشکر :)

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٥ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط شیرین نظرات () |

شیشه ها را که دستمال میکشم،خانه را که جارو میزنم، برنج را که در ظرف میریزم.میوه ها را که میشویم،هر پر سبزی را که میچینم،چای را که دم میکنم،سفره را که می اندازم..عطری که میزنم،شانه ای که بر موی میکشم،نمیدانم به نیت توست یا او ! زنگ در که به صدا میاید؛ عصر ها ، خدا با تو وارد خانه میشود

و هیچ وقت نمیفهمم منتظر تو بودم یا او ...

 


نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٥ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط شیرین نظرات () |


آخرين مطالب
» ۱۳٩۳/٦/٢۱
» جنبش تف !
» تقدیم به نمایندگان مجلس!
» خودمان!
» یاد یار مهربان آید همی...
» بوی جوی مولیان آید همی...
» قدر دانی!
» افطار با تو . . .
» زندگی! زنده باد!
» روی دیگر تاریخ ....

Design By : RoozGozar.com