آغاز من. . .
همان " یه دختر خوب " ... و بنام حق
حدود 8760 روز زنده بودن! اینکه حالا چند روز ازین هزاران روزو زندگی کردم واقعا نمیدونم. .. فقط دعا میکنم روزای تیرشو ، روزایی که از انسانیت دور شدمو و کرامت انسانیمو حفظ نکردم خدا نادیده بگیره و روزهایی که در پیش هست حالا هرچند روز یا سال انسان باشم به اون معنایی که خدا میخاد و هدفش بوده از بوجود آوردنم... همین! خدانگهدار از لابلای فصل های نمایش بیرونم بکش برفی بر پیراهنم نشانده اند که آب نمی شود از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم نشد! از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم نشد! و این آدم برفیِ درون که هی اسکلت صدایش می کنند عمق زمستان است در من. اصلا از عمق تاریک صحنه پیدایم کن! از پروژکتورهای روز و شب از سکانس های تکراری زمین، خسته ام! . . . گروس عبدالملکیان وای چقد دوست دارم این پاراگراف خداحافظ گاری کوپرو بلاخره یکی پیدا شد حرف مارو بفهمه و بگه! حرفی که شاید برای بعضیا مسخره باشه اما خب شرح یه کابوسه .... کابوس ! " _آخه بچه دار شدن چه عیبی داره که این قدر ازش میترسی؟ لنی مبهوت مانده بود.حقیقتا چنین انتظاری نداشت. جس، دنیا هنوز برای اینجور چیزا آماده نیست دنیا برای بچه دار شدن اصلا آمادگی نداره.من دوست ندارم آزارم به کسی برسه اونوقت چطور بچه ی خودمو اذیت کنم؟ امروز دیگه نمیشه بچه دار شد. فقط جمعیت دنیا رو زیاد می کنی آمار بالا میره. حالا ساده ست بچه دار میشی. اما بعد یه روز بچه ات میاد راست توی چشمت نگاه میکنه. چیزی نمی گه فقط نگاهت میکنه.همین اونوقت چکار میکنی؟خودتو میندازی روی پاش؟یا چی؟ ما میتونیم باهم خوشبخت باشیم و یه طفل معصوم مجبور نباشه کفاره اش رو بده. این بچه وقتی بزرگ شد چه خاکی به سر خودش بریزه؟ و ..... " ای تویی که خسته شده ای! میخواهی خداحافظی کنی. بروی. از همه جا بروی. از همه. دلت گرفته. حتی از خودت. از زمانه و بی مرامیهایش. از روزگار و بد کلامیهایش. از سنت و خریتهایش. از شبه مدرنیته و تهوعهایش. از زور و تداومهایش. از فقر و تورمهایش. از دینداری و جهالتهایش. از بی دینی و نخوتهایش. از عشق و مرارتهایش ... . تویی که میخواهی از همه اینها بروی! به همین دلیل که هستند. خب من چه دارم که برای نرفتنت بگویم تا قانع شوی؟ چه دلیلی بیاورم که نروی؟ چه توجیهی که امید بیاوری؟ چه کلامی که دلگرمت کند؟ چه هوایی که تازه کند ریه هایت را؟ اینهمه دلیل را مگر کورم و نمیبینم؟! اما... - خواهش میکنم بگذار حرفم را بگویم. نگو که "اما" آورده ام و میدانی چه روضه ای میخواهم برایت بخوانم- ...اما به قول مشیری ...من که از پژمردن یک شاخه گل/ از نگاه ساکت یک کودک بیمار/ از فغان یک قناری در قفس/ از غم یک مرد در زنجیر -حتی قاتلی بر دار- / اشک در چشمان و بغضم در گلوست/ وندرین ایام ، زهرم در پیاله ، اشک و خونم در سبوست/ مرگ او را از کجا باور کنم؟/صحبت از پژمردن یک برگ نیست/ وای جنگل را بیابان میکنند/ دست خون آلوده را در پیش چشم خلق پنهان میکنند/ هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا/ آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند... من که اینگونه ام، من که حال و روزم را مشیری گفته، چه میتوانم با تو بگویم. از تاجدارش بگویم یا بی تاجش؟ از ریشدارش یا بی ریشش؟ کدام را ؟ چه بگویم؟! از کدامین جفایشان بگویم که چهره روزگار را شرمساری فرا مگیرد؟! از کدامینشان بگویم که برایت نخوانده اند و یا نگذاشته اند بخوانی که مبادا بدانی؟! و یا اگر خوانده اند و خوانده ای به جعل و تحریف و دروغ آلوده بوده. بگذار بگذرم. .. آه! رستنیها کم نیست، : نگاشته شده توسط دوست عزیز " حنیف " و دیالوگ دوم از فیلم پاپیون (با اندک تغییر) : _ مورد اتهامو که میدونی چیه؟ پاپیون : من بی گناهم، اون واسطه رو من نکشتم، نتونستن برام مدرک گیر بیارن برام پاپوش درست کردند. . _ این کاملا درسته ولی اتهام تو کاری به کشتن اون واسطه نداره پاپیون : پس چیه؟ اتهام چیه ؟ _ اتهام تو بزرگترین جرمیه که ممکنه انسانی مرتکب اون بشه ! تو زندگیتو تباه کردی! بنابر این باید مجازات بشی.. گناهکار پ.ن : تنها تو قادری که ببخشایی بر روح من صفای نخستین را دیروز با محمد داشتیم فیلم پاپیون را میدیدیم دوتا دیالوگ داشت که فوق العاده بود! و یه جورایی شرح حال کنونی . ... " قانون اینجا سکوته هدفمون اصلاح و نوسازی نیست کشیش نیستیم تبدیل کننده ایم عین کنسرو سازی که گوشت خامو میپزه و برای خوردن آماده میکنه ما هم مردای شرور رو به انسانهای بی آزار تبدیل میکنیم این کار هم اینجوری انجام میشه : با خرد کردن جسم ، روان و مغز ! این جا حوادث عجیبی برای مغز رخ میده ! امید نجاتم از کله ات دور کن ضمنا توصیه میکنم با خودت ور نری چون نیروت تحلیل میره . . . برای من که اعتقادم به بودن جاده را هم از دست داده ام !!!! . . . . خیلی مدت پیش این مطلبو تو وبلاگی خوندم و در کامپیوتر خونه ذخیره کرده بودم بعدشم جملاتی اضافه نموده و میخواستم تو وبلاگم بذارم اما امکانش پیش نیومده بود تا الان که دوباره دیدمش . ..: " برای اونایی که محکومند که اشتباه نکنند یا.... برای اونایی که فکر می کنند که محکومند به اشتباه نکردن... یا برای اونایی که جوری رفتار کردند که دیگران کوچکترین اشتباهی رو از اونا انتظار ندارند........ یا........ هر چی دیگه از این دست، نمی دونم! فقط می خواستم بگم واسه این آدما زندگی جهنمه همین! چیز مهمی نبود. به خودشون مربوطه! دهن اونا سرویس می شه..... به ما چه مربوط! برای ما فقط باید مهم باشه که اونا اشتباه نکنند، اگه هم مرتکب شدند ، محکم می کوبیم تو سرشون که از تو بعیده همچی کاری بکنی! همین! راحت............!!! " یادمه دانشگاه علامه که بودم یکی از بچه ها مقاله ای نوشته بود با عنوان "تفاوت گناه و اشتباه!" . . . . . . .. وقتی خسته ای ،چقدر حق داری که حوصله ی کسی رو نداشته باشی چقدر حق داری که بد اخلاقی کنی؟ چقدر حق داری که دلت بخواد سکوت و آرامشو تجربه کنی چقدر حق داری سر کسی که تو اوج بی حوصلگی ت میخواد نکته ی اخلاقی برات متذکر بشه داد بزنی !!!!؟؟؟؟ زمانی که دلت میخواد ذهنتو از همه ی فعالیتهای فکری تهی کنی زمانی که آرزوی بودن در عدم را حداقل برای چند دقیقه یا ساعت داری؟!!! وقتی دیوار ها روی قلبت سنگینی می کنند و . .. . چقدر حق داری تو این وضعیت اشتباه کنی؟! چقدر حق می دی به کسی که تو این موقعیت دچار اشتباه میشه؟! ...... پ. ن: این پست بعلاوه می شود به عکس های بی ربط از روزهای خوابگاهم . . .

برای خودم!
من و تو کم بودیم،
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم!
گفتنیها کم نیست،
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ،
از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.
دیدنیها کم نیست،
من و تو کم دیدیم،
بیسبب از پاییز
جای میلاد اقاقیها را پرسیدیم.
چیدنیها کم نیست،
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی،
بیسبب حتا پرتاب گل سرخی را ترسیدیم.
خواندنیها کم نیست،
من و تو کم خواندیم،
من و تو سادهترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی بسته وا ماندیم
. . .
ما به اندازهی ما میروییم!
من و تو
کم نه، که باید شب بیرحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم!
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هم نه، که میباید با هم باشیم!
من و تو حق داریم
در شب این جنبش نبض آدم باشیم!
من و تو حق داریم
که به اندازهی ما هم شده با هم باشیم!
گفتنیها کم نیست!




| Design By : Night Melody |

